خرید بک لینک
به من گفت که پروسه ی فراموشی فلان است... وقتی گفت پروسه... دقیقا روی همین کلمه تاکید میکنم... این یعنی هیچ... یعنی ما احساس نداریم... ما ماشین وار داریم پیش میرویم... ما چیزی شبیه به فوتبال آلمان هستی

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

به مادر قرص هایش را میدهم ... دستگاه فشار سنج را کنارش خاموش میکنم ... به اتاق می آیم ... پدر خانه نیست ... درست بیست دقیقه پیش سر یک چیز الکی با الف حرفم شده... او دوست دارد سکوت کند و احتمالا دوست ن

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

داشت در گوشم می خواند ... نمیدانم چه میخواند ... عربی میخواند ... و من یک کلمه نمیفهمیدم ... اما میدانستم میگوید حبی ... و حب از محبت می آید ... لابد ... من هنوز هم مطمئن نیستم ...یادم افتاد که تو فکر

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

این که من درست در ۲۵ بهمن ماه ۹۲ تو را توصیف کرده باشم... کاملا اتفاقی ... دیدم که منتشرش هم نکرده ام ...من دارم سینوس وار با خودم تکرار میکنم ... مگر نمیشود... زنی را قبل از طلوع چشمانش... قبل از اتش

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

دلم میخواست بروم زیر آن انحنای گردنت زندگی کنم .... همانجان که گاه گاهی نام من را زنده میکند... همانجا که گاهی صدای قهقهه ات را به گوش من میرساند... همانجا که گاهی سکوت اختیار میکند... که من بترسم...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

عصر ها شهر آنقدر غمگین است که دوست دارم در آغوشت بمیرم...

به موسیقی اینجا گوش کن...

چند بار این جمله را بخوان...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

من هرچقدر هم استعداد داشته باشم... یا هرچیز دیگری، نمیتوانم مثل تو باشم ... حتی شاید بهتر بنویسم اما هیچ وقت آنگونه که تو طرح زده ای، آنگونه که تارو پود این قالی خوش نقش را گره زده ای،نمیتوانم ببافم..

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

پنجشنبه ها حتما رنگی به خوشحالی نارنجی دارد... برعکس جمعه... جمعه را هر جور طی کنی عصرش غمگین است... غمگین است ...خاکستریست... و هی دلش میخواهد خاکستری بودنش را تعمیم بدهد به دیگر روزها ... مثل الان..

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

هیچ وقت خودمو نمیبخشم مامان.

کاش اینبارم رو حرفت،حرف میزدم.

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

از گذشته ها چیزی یادم نیست...مثلا دوران دانشگاه یا کنکور یا مدرسه و بچگی هام... اما یه روزی فک میکردم بهترین روز زندگیم روزیه که آموزشیم تموم شد... واقعا حس رها شدن رو داشتم. بعد از اون فک میکردم بهتر

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1398 ساعت: 23:36

صفحه بندی